خاطرات طلایی

 

خاطرات طلایی

صـفـــحــه آرشـــیـــو

پـســت الــکـترونـیـکـی

خاطرات طلایی
bahat_movafegham@yahoo.com


« آمــار بــازدیــد کنـنـد گـــان »



« لـــیـــنــــک دوســـــتــــان»

لـــیـــنــــک

لـــیـــنــــک

لـــیـــنــــک

لـــیـــنــــک

لـــیـــنــــک

لـــیـــنــــک

لـــیـــنــــک

لـــیـــنــــک

لـــیـــنــــک

لـــیـــنــــک



 

 

سه‌شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۸

 

 

 

فارغ از پوچی...

فارغ از پوچی...

هرز گاهی به خود میایم و احساس پوجی به من دست میدهد و نیرویی در من جسمم را تخت شعاع قرار داده و نهیب میزنددکه از افکار پریشان خویش بیرون بیاییم.. و در این حالت هرچه فکر میکنم چی بودم چه شدم و چه خواهم شد ...!؟ خود نیز نمیدانم هیچ رویدادی شادم نمیکند چه پس رفتم هیچ نمیدانم تهی شده همچون قاب عکسی و در گوشه انباری مترکه ...! شاید روزی کسی یادی از من کند و مورد مصرفی داشته باشم..کاش کودکی بازی گوش سری انباری بزند شاید در میان اسباب بازی هایش بتوانم خود نمایی کنم به همین هم راضی هستم....!همین دیروز بود که که از پنجره خستگی هایم امروز را به تماشا نشستم و پوچی امروز و فردا را به وضوح دیدم تصمیم دارم با خود عهد ببندم که فردا و فردا های دیگر خسته نباشم، میخواهم دنیا را شاد ببینم... دیگر نمیخواهم مروارید چشمانم را برای کسی حرام کنم...! نه دیگر نمیگریم، دیگر مهر به کسی نمیورزم و دیگر عاشق نباشم، دیگر به تکرار بیهودگیها و خستگیهایم اعتنائی نکنم، حتی وقتی با خود راه می رفتم، دیوانه وار خواهم خندید.. مستانه گام برمیدارم... بگذار دیوانه خطاب کنن مرا... فکر کنم از جنون عاشقی سر باشد... یک بار با خود عهد بستم و به دل بیقرارم گفتم اینجا جای من نیست ....! جای من آنجائیست که در عشق. ریا و تزویر هنوز ریشه ندوانده.....اینجا اما ... تا لب به سخن باز کردم مردود شمرده شد و دروغ خواندن پستی ها آن قدر ریشه دوانده که ریشه من را از بنیان میسوزاند و خلا آن را حتی آینه به نمایش گذاشت...من نه تنها خود را درون آینه نشناختم بلکه تصوریم هم به من اشنایی نداد...!میروم به جایی که به جز من همه مانند من باشند ، اینجا..اما...یکی من است و دیگران تماشاگر من

......

 

 

  |    برگ نوشته های فرید در ساعت : ۸:٤٦ ‎ق.ظ

 



 

 

چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۸

 

 

 

تهی از احساس....!

کاش کودکی بودم و با احساس کودکانه ام و واژه عشق و احساسم در بازی ها و قهر و آشتی ها سیر میکرد و عشقم به اسباب بازی هایم بود آرزو هایم در دایره خیال گودکانه ها در گردش..... از تنفر هیچ نمیدانستم گاهی بی هدف به دنبال پروانه میکردم و گاهی گنجشکک روی درخت را نشانه میرفتم چون گناه را نیشناختم و اگر و نزایی بین منو همبازیهایم به وقوع می پیوست بدون ریا و کینه بود و ساعتی بعد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.......اکنون که در عرصه بلوغ پا نهادم میبینم دنیای کودکانه چقدر دنبای شیرینی بود در دنیای کودکی دروغی نبود هر چه بود شادی بود و بس.... احساس کودکی احساس زلالی چشمهای ایست که به محابا در مسیر خویش به حرکت در میاید ماهی هایی که فقط و فقط در یه مسیر و یک هدف و به عشق دریا در حرکتند....حال که همه چیز را درک میکنم میبینم تمام احساسم نقره داغ شده ..... احساس پوچم....و سالها در فکر فرو رفتم برای پیدا کردن پوچی خیالیم.....و تنها چیزی که نصیبم شد آن بود که عشق بی فلسفه است و هرگز تفسیری نخواهد داشت .عشق چیزی نیست بجز معنی یک کلمه که در هجوم آفتاب سپهر سردی را به ارمغان میاورد و تفسیرش سوختن است ...گرمی آفتاب فقط بر دوش عاشقان واقعی است! ولی آیا وجود خارجی دارد در این دنیای فانی من هرگز نیافتم....تمام عمرم را فکر کردم تمام نبودن ها و نشدنی ها را...هر آنچه شور و شوق بود به زخم رفت ... ! و در نهایت آمدم ، تهی از شور و شوق عشق و سراسر از ترک...و دنیایی پر از سکوت شبانه.... دگر درو پنجره دل را تیره کردم و پرده ها را بر بود و نبودم سنجاق.... ! نمیخوام بر زیر آوار آفتاب باشم . مبادا که نور هستی ..... و یا عشق دیگری، به دردی دیگر و در دیگری بگشاید ...هراس ثانیه ها را روزها و ماه ها و سالها گرد گرد گیری کردم و روزها را در پس بی کسی هایم و در غربتم به تنهای سپری ساختم و چشمم را به هراس فردا ها دوختم ... ! بگو چگونه به این تلاطم و احساسم راه یافتی بر این بی تابی بی فردایم پا نهادی ....!؟بودنت را بی صدا در سینه جشن خواهم گرفت که مبادا که لبانم پی به راز دلم ببرند ولبخند را از من بگیراند! مبادا که چشمانم ببینند تو را و سیل اشک راجاری نمایند


مبادا که تو بدانی و همچون دیگر غریبان ، زه من بگریزی....! آشکارا می دانم تو نیز نخواهی ماند ! حال که رخنه کردی بگو با من و چشمان تشنه ام، می شود یکبار از تو سیراب شد ....! برای فریاد بودنت.... توانی در گلو نمانده و مدتیست که فریادی از نهانم نکشیدم...میتوانی مرا جانی تازه بخشی..! این مرداب تن در حال خشکیدن است سوخت از این همه انتظار پر از هیچ.... تمام مداد رنگی های کودکیم در پس شبهای تیره گم شد ... این بار میخواهم دوست داشتن را بی رنگ بکشم.....! همانند نقاشی های کودکیم. دیگر به دنبال دفتر های نفیس نخواهم بود و بی ریا حتی اگه شده روی روزنامه باطله ترسیم خواهم کرد نه زبانی ...نه شک و تردیدی ، با شور اشتیاق... اگر بی ریا آمدی...!؟ بگو که میمیانی و اگر در زیر پوست شب کلمه دوست دارم را رسم کردم، نمیگریزی، آمدنت را جشن بگیرم و مژده به لب و چشمانم دهم از شور بودنت خنده شادی سر دهد و چشمانم اشک شوق آغاز کند و اگر قصد ماندن نداری بگو... بگو شمع ها را خاموش کنم

...!!!

 

 

  |    برگ نوشته های فرید در ساعت : ۳:۱٦ ‎ق.ظ

 



 

 

جمعه ۱٥ آذر ،۱۳۸٧

 

 

 

دوستت میدارم

 

صادقانه به لحظه ها دل بستم تا روزی طعم شیرینه با تو بودن را احساس کنم به ثانیه ها التماس خواهم کرد تا لحظه ای، آهسته تر پیش روند میخواهم شادابی زندگی را همانطور که بود بماند و لحظه دیدار را در آرزویم

 

 

.....! تو را با تو حس می کنم اگر روز موعود فرا رسد ، من سر شار از عطر نگاه تو خواهم شد......! نگو آرزوی محالیست... به گلها دل بستم و عاجزانه خواستم پژمرد نشوند که بوی تن تو را از یاد مبرم، برای دلداری قلب خسته ام با شقایق ها دلداری خواهم داد و بدان به دور خود حساری کشیدم از گلهای اطلسی که یاد پیراهت باشد ...باران را فرا خواندم که اشک دیده تورا در خاطرم زنده کند.........من راز نگاهت را از آیینه پرسیدم و چشمان قشنگت را از دور پرستیدم.... میدانی ،در شهراقاقی ها تو پاکترین عشقی.....

من راز شکفتن را از باغ دلت چیدم

 

 

 

  |    برگ نوشته های فرید در ساعت : ۸:٠٧ ‎ب.ظ

 



 

 

یکشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٧

 

 

 

دوستت میدارم...

اشک خواهم ریخت برای تو در پس این چهره غم گرفته

...! برای تو یی که ذره ذره وجودم را در وجود خودت که از خود میدانستم به اسارت داری چگونه بر این شدی که آخرین امید را از وجودم جدا سازی برایت اشک خواهم ریخت..! برای تو یی که قلبم را گرفتار خود ساختی و اکنون به مسلخ میبری اشک خواهم ریخت..! بدرود گفتی بی آنکه بدانی وجودم در هستی به نیستی خواهد رفت ....! تصور نکردی که گذشت از عشق من برای تو جز تنهایی چیزی به ارمغان نخواهد داشت و چون شقایقی تنها خواهی زیست و من بی تو خواهم مرد ... از هم اکنون مرثیه غم را آغاز کن...! برای تو گریه خواهم کرد. برای تنهایت، تو از من هم تنهاتر خواهی شد ... و میدانم روزی بر سر مقبره عشق از دست رفته ات ...! زانوی غم بغل خواهی کرد و زیر شمعی کوچک خواهی نشست. به یادگار رویا های از دست رفته من ...تو نیز اشک خواهی ریخت.....! میدانی که به باور رساندی مرا...! من دلقکی بیش نبودم و حال به خود خواهم گفت دلقکی بودم بازیچه دست حماقت روزگار ... حماقتی که دست تقدر برایم رقم زد و من با آغوش باز پذیرا...! شاد بودی ،خنداندم... دلگیر بودی، گریاندم ...سکوت کردی ،مردم...خود میدانی که من تو را تا ستارهها همسفر بودم و گر بخواهی باز خواهم بود...تو راحقیقت مسلم دانستم و خود را عرسک چوبی.. تو صداقت محض بودی... من گم کرده رویایی و به دنبال سراب... ! وعده ما ماندن بود و دیدی که من ماندم و خواهم ماند برای تو تا لحظه مرگ.... ماندم...خواستم که بمانی و برای همیشه برای من ، برای خودت...! دو هم دل دو همراز دو هم فکر باشیم...!این گفتار من شعر و کلام نیست ... این حقیقت است ... حقیقتی محض بود که تو افسانه انگاشتی و رومان تصور کردی.. بارها افسانه ام با تو، به حقیقت پیوست و از نفسهای گرم تو ... از صداقت کلامت جانی دوباره گرفتم... دیگر توان مقاومت ندارم بیا بیش از این رنجم نده... از محک های بی دریغ تو سخت می ترسم....اشکم را باور نداری... سخنم را باور نداری ...! بیا و بمان ... بمان، با من بمان...! نقاب را بر میدارم راز اون پشت نقاب را هویدا میسازم که بدانی به جز غم چیزی در پس نقاب نتوانی یافت رازی که به همراه غم همچون ابری در پشت نقابم مخفی مانده رازی در پسِ مردمک چشمانم پنهان است و هاله ای از ابهام چهره عشقم را در بر گرفته و اشکی تشنه‌ بر حوض‌‌‌ چشمانم موج‌ می‌زند...که شوقِ‌ بندگی دارد این مرثیه‌ی مرگ است برای من ! اینک، ایمان را در زمین ندیدم وُ در آسمان‌اش نیافتم ...جدا از منطقِ زنجیروارِ عرش تا فرش بود و رها از حلقه‌ بت پرستی، شبی در روشنایی حلال ماه از زمینِ، گریختی....! و پیوندی زنجیروار به پرواز ، پروازی به رویا، و جدایی را زمزمزه کردی تو حصاری کوچک به دور سینه خود داری تو همان عشقی که هیچکس هرگز نخواهد شناخت، تو اوج یه ترانه بودی برایم که چنگ دلم بی پروا مینواخت.... توصدای خاک باران خورده بودی و آغاز یه زندگی پاک برای قلب تشنه ام که اکنون پایان هوای دل بریدن را نجوا میکنی... تو همان شادی چشمان من بودی و ذوق بودنت گرما بخش قلبی پر از تپش که ثانیه ها را برای دیدنت به انتظار بود و اکنون سکوت تلخی که شکستنش برایم محال شد...! تو و روح نجیبت هرگز سازگار نبود و غم وبی کسی را در خیالم نشاندی در خیال خود تو را پیوند دو همزاد دیدم و از تو حجاب خواب و رویا را در راه شیری ترسیم کردم که هرگز در تصور خودم هم نگنجید تو را همان مرغک بال و پر شکسته در هجوم غم دریا دیدم مثال خودم و حس کردم که اون یارصمیمی که دلم در هوای خود می پروراند، باشی و حس میکردم می شنوم روزی در بی کسی هایم ناله ای از عشق زمینی مرا که بر تو سر تسلیم فرود می آورد ...عشقی جاودان ...میبینی میشنوی دیگر من هرگز سکوت نکرد ه ام .! ساکن نمانده ام! و شب را در روز تلاوت میکنم.. در ازای ماندنت ... ماندم ... بمان آتشکده این د ل تنهای من باش..! اگر بخواهی برایت شمع خواهم شد. آب میشوم ... اشک میشوم.. خاک میشوم..! و بارانی ترین روزها دل ابریت ... آفتابی میشوم و گرمی زندگی.... سخت میشوم همچون دلقکی وقول میدم هرگز شکایتی نگنم از بی وفا بودنت.... اگر سنگ انگاشتی نرم می شوم...شوق میشوم..!
پاک میشوم..! همان گونه که میخواهی ... و تو پیش از اینها برایم ارزش داری.. همان میشوم که هم اکنون ماندم و تورا چون سرابی در خود به جستجوی هستم...! حال فهمیدم در افسانه نبودی در آب نبودی در ستاره نبودی در خاک نبودی در شب نبودی تو در دلم بودی و این صداقت بی پایان تو..! در کشمکشهای گفتن های تو در آتشکده این دل به زنجیر در آمده تو ...! باز تداعی دو خط موازی تکرار شد .... این حماقت نبود عشق بود و هست .. دوست داشتن، دوست داشتی که با نبودنت دل با من به دشمنی برخواسته و به بهانه تو هر لحظه جسم خسته ام را از دم تیغ میگذراند...راز هستی عشق نوید میدهد به دلم و شک ندارم روزی خواهی آمد میشنوی تمام سخن های نا گفته ام را ...! چگونه در دل سخت و تاریک شب به رویا ها میروی بی من تنها با یاد من ...؟ با اسم من .. کلام من...! و باز هیچ نمی گویی و باز میروی ...! من اینک گفتم، نا گفته ام را با کاغذی در زیر نور شمع نیم سوزی تقسیم کردم و اشک هم در محفل ما مهمان بود و به یاد تو تا سحر گفتگو کردیم... دفترم خیس شد و نوشته هام محو گفتار دل... و اکنون سپیدی سحر چیزی به جز غم و کاغذی سپید به خاطر ندارد... حال تو بگو از هر انچه میخواهی...!؟ چگونه نبودنهایم را در این فصل سرد بیانگر باشم به دل غمگین ...! در این تنهایی چگونه به جستجو نشینم ! تو بگو! تنها تو بگو! بخواه چیزی بخواه ...این هیچ نخواستن های تو دل مرا عجیب میشکند. خرد میکند...! بگو با من از من... از ماندن بگو...! با من از شمارش نفسهای شب بگو

...!

 

 

  |    برگ نوشته های فرید در ساعت : ٩:۳۳ ‎ب.ظ

 



 

 

چهارشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٧

 

 

 

انزوای خویش...

خدایا تو شاهد باش که چگونه پرم شکست در انزوای خویشتن، چگونه ،متهم شد قلب پاکم بدست کسی که بد از تو می پرستیدم تو خود گواهی که به صداقت قدم پیش نهادم به صداقت سخن گفتم ....صداقتی قلبی... که تو نیز باور داری بندگانت را به صداقت گفتار قلبشان متمایز می داری... اگر مهری هدیه کردم در کلام خویش گنجاندم و از دل بر آوردم آنطور که تو می خواستی با قلبی اکنده پر گشادم...ولی با قلبی شکسته باز گردیدم... وقتی واژه ای بکار می برم مفهوم واقعی را وارنه جلوه می دهد... و او را که بد از تو قبله گاهم هست معنی و مفهومش را به غلط می پندارد و در افکار خود واژگان نا مفهوم می داند کلام مهربانی را به من بیاموز و درک آنرا که بهتر بتوانم نیکی را سرمشق خود قرار دهم من که سعی بر آن دارم دل خوشنود باشد...تو بگو کدامین قافیه شعر من به غلط نوشته شد که بیان صداقت را درک نمی کنند...چرا گناهان خود را بر کتبه دل من رسم می کنند و در افکار دروغین خویش،تحمیل بر من، که خود باورم می شود گناه کارم...من به صداقت تو قسم می خورم که نیت پلیدی در خود ندارم تشنه عشقی هستم که خود به صداقت گفتارم به زبان جاری می سازم.. خدایا به دفعات خواستم دروغ را پیشه کنم و همانند کسانی باشم که در ظواهر امر صدای پاکی و صداقت را زمزمه می دارند ولی نهیبی مرا به اصل خویش برمیگرداند و به ترس از اینکه گناهی کرده باشم ، گامی غلط نمی توانم بردارم.... من باران اشک می خواهم ... آنقدر باران می خواهم ، تا بتوانم با آن تمامی دلتنگی هایم را در آن زلال کنم ... آنقدر که بشوم خود باران ... آنقدر پاک شوم که روزی شوم تو ... !!! دلم می خواهد لحظه ای که می اید وعده دیدارمان باشد همان روز اول... و لحظه ای که می رود عمق چشمانم به درازای شب خیره به دربماند... چگونه بیان کنم که با رفتنش قطره های اشکم نه تاب ماندن دارند نه جسارت افتادن .. چگونه بیان کنم از حقارت جسمی که سر تعظیم فرود می آورد در اندوه چشمان بی فروغم و کیست که باور کند خالصانه دوستش می دارم... در پیش روی من غریبانه و خصمانه سخن پیش می کشد چنان می تازد گوئی غریبه ای بیش نیستیم همیشه مرا در تلاطمی از امواج رها می سازد چنان که حس می کنم وعده دیدارمان به آخر رسیده ...!!! تا به کی باید چشمانم به انتظار آمدن بهاری در دل جاده های بیقراری او ببارد ؟ ... به دنبال باد دلبستگیها، در جستجوی ماندن نشستم ... تو شکیبای ده تا امواج زمان ثابت کند که قلبا در دل من جای دارد... نمی دانم تا به کی به انتظار کلامی در انزوای دل تنگی هایم خواهم ماند... ؟ پشیمان نیستم که دوستش می دارم ولی ترس دارم که در باورش نگنجد که چقدر پای بندش هستم ... تو میدانی که هرچه دلش سخت می شود من شکسته دل خواهم شد... به زانو در امدم بیش از این امتحانم نکن بلکه نور عشق را در دلش روش نما...!!! من که چیزی از او نخواستم به مهری که همراه ملایمت باشد تا که وعده دیدارمان نزدیک و نزدیک تر شویم ...؟ من او را برای همیشه به دلتنگی های دلم افزون تر کردم تا او بیاید و بماند و بداند هر چه هستم برای او هستم و نخواستم واژه دلتنگی او باشم ... بگذار دلتنگی ازآن من باشد و آرامش برای او.... من که قصدم همدم بودن با اوست ، برای همیشه برای دلم و خود را برای همیشه به دلش هدیه کنم ... ؟؟ پشت این پنجره های دلتنگی قلبم از اوج نا ملایمت ها میگذرد و در انتهای آسمانی که به وجود ستاره ها روش می شود...!!!و ستاره من در انعکاس نور مردابی میل به پرواز دارد...!!!ولی افسوس آسمان او اجازه پرواز را از من گرفت و قاصدک های وجود را به دست باد سپرد و شاید این آخرین بهانه بود برای رسیدن به او ، به او که آن قدر دور شد، که اگر پرواز کنم آسمان تمام نمی شود و من باز هم به او نمی رسم چرا که او نمی خواهد و باورم ندارد

 

 

 

  |    برگ نوشته های فرید در ساعت : ۱:٢٠ ‎ق.ظ

 



 

 

سه‌شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٧

 

 

 

بغض باران...!!!

که در هیاهوی نگاهی ساقه شفاف احساسم قد میکشیدو چه خصمانه در زیر غرورت لگد مال شد درست نمی دانم حضور پر تردد ثانیه ها بود یا تبسم خالی یک فکر، که مرا از حقیقت پنجره گرفت ...؟تصمیم ساده ای گرفته ام، می خواهم در حجم یک دیوانگی٬ تفسیر گنگ آزادی را نفس بکشم.. یا اگر نشد برای سبز شدن با همه نفرتها بیامیزم که هیچ احساسی را در ضمیرم پرورش ندهم ...تو که واژه های آبی زندگی را قبول نداری...!! و به واقعیتها میخندی،من که میدانم لحن قهوه ای چشمانت غرق ابهام است و توهم و شک دودلیهمین معادله یک نگاه به توان زیستن را می گویم که مرا در ناباوریهایت، در حجم یه آزار به زنجیر کشیدی... میخواهم بدانم اگر همه آفتابگردانها از چشم خورشید بی افتند به باور میرسی ...؟ و یا میگویی تقصر آفتاب بود....!من که باورم نمی شود این همه میوه های تردید رسیده در ذهن داشته باشی و باز هم سراغ مرا از متن ایمان یک درخت بگیری..باز هم دورویی آیینه ها را گردن من می اندازی؟؟من چه کنم که تو نا باوری...؟چه کنم که جمع ساده مرا با رادیکالهای شک خودت محاسبه می کنی؟چرا هرگز از من نپرسیدی وقتی دل لحظه، تپید با این همه رنگ ،چرا خاکستری شدی؟کسی نگفت حالا که می توانی یک شب مهتابی را شاعری کنی ، چرا سکوت در حنجره ات جریان دارد؟ میدانم خواهی گفت بیهوده پرسه می زنیم در رویای خود... و بیهوده شعر میسرایم... من خود شعر خواهم سرود...! و ترانه های زندگی را را در شب میخوانم ، با آوازهایی، گاه مغموم ، گاه زیبا در عین حال غمگین ...! میدانی هنوز نمیدانم تو را در کدام ترانه بخوانم با کدامین سوز بخوانم تا باورم کنی دوستت دارم...!میدانی. دارم از مرز جنون میگذرم .... آیا به اوج دیوانگی خواهم رسید...!؟ نمیدانم...!! شاید رسیدم که بی پندار به این یا آنسو ی دیوار شب، شبی تاریک و آغاز فصل سرد دارم با واژه های بی دغدغه برای خودم خانه ای می سازم واژه هایی که در آینه دل دیدم و میدانم هرگز واقعییت ندارد و نخواهد داشت یعنی این اوج جنون هست برای من، که واقعییتم را در آینه ببینم...؟هرچه هست برای من وجود دارد و میخواهم این خانه را بنا کنم... بی سقف ، بی سایه ، بی ستاره ، بی پندار .ولی با یک جوی بلند و زلال بی پایان، که شاید عکسی از گذر عمر را بر آن تصور کنم و ساده بگویم اگر بنا کردم و خانه من جویی نداشت نگران مباش با باران پشت چشمانم جویباری میسازم...!! میدانی که در حد جنون هم میشود گریست ...در کنار خانه میخواهم جاده ای نقاشی کنم که انتهایش به دروغ منتهی نباشد شاید اینطور مجبور نباشی که برای یک دروغ بزرگ روزها تمرین کنی ... ایستاده ام میخواهم معمارش تو باشی سعی کن زیبا و با دوام باشد نمیخواهم در هجوم ناملایمت ها ویران شود...راستی خط کش هایم را شکسته ام ، که ندانم چقدر بین منو تو فاصله افتاده...! ولی چرا فاصله ها احاطه ام کرده اند...!؟ شاید، تنها برای آنکه بیادم بیاورند در کجای دلم خانه ای را که میخواهم بنا کنم...!!!!

 

 

  |    برگ نوشته های فرید در ساعت : ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ

 



 

 

جمعه ۳ خرداد ،۱۳۸٧

 

 

 

از شاخه جدا افتادم.....

.... تا روزی که تو در روبروی من نباشی و من دستهای گرم تو رو حس نکنم دیدار دوباره را در باورم خود نخواهم داشت...! میدونی کسی تو این دنیا غم منو تو رو ندید و وجودمان را حس نکرد حتی این کره خاکی و دنیای مزاجی با ما سازگار نشد... بر این بود که دیواری به بلندی جدایی میان ما کشیدند حس غریبی دارم نازننم... به من بگو مگر سرو بلند قامت، اگر جدا از باغ و بستان بود باز به قامتش مینازید...؟ که من دوری تو را تحمل کنم ....!؟ و یا شاخه ز گل میتوانست به زیبایی خود بنازد ؟که بی تو به زیبایی دنیا خوش باشم...!؟ سرو من برگرد به باغ دلم...نگذار به بیابانی بی آّب علف تبدیل شود بنگر که دوریت چه ها که نکرد با دلم و از فاصله ها پیکرم خمید و بی تو نفس کشیدن در هوای مسموم مشکل شد .. ای کاش میتوانستم بشکنم قفس را و طی کنم ای فاصله را... میدانی که بی تو در انطرف باغ تنهایی هستم و دل مرده و بیدفاع جان بر دست میشویم میدانی مارا به مصیبت آشنا، ودستی که به اجبار تورا ازمن جدا کرد نگو نا امیدم، بگذار پرندگان در نام ما آواز بخوانند زندگی ما و غم درونی را هویدا سازند... چشمانم میخواهد در باران با حرفاهایم ببارد...بدون تو زندگی دهلیزی و تاریک است ، تورا هر شب در سکوت شب میسرایم, واز سرودن تو هرگز سیر نمیشوم.من در حسرت نگاه تو ماندم و تو را در گل شب بو جستجو کردم... آرزو دارم یک باره دیگر ببینم که کنارمی... دوست دارم حتی برای یک لحظه ساکنو در ثانیه های گنگ در نگاه تو باشم و هر شب نشانت را از ماه میپرسم که میگوید تو در کلبه ای زندگی میکنی که از عشق و شبنم ، و بوی عطر نسترن در آن جاریست و از گلی نگهداری میکنی که همانند شقایق تنها در قالب آرزو های نا ممکن سیر میکند هنگامی که بلبل افسرده دلت از جور خزان و جدایی به پای گل خاک میریزد با اشک دیده ات ابیاری میکنی ولی بدان پرنده دل شکسته تو در آشیانه اش دور از تو از ستم مینالد از جدایی مینالد.. پروانه دلم با تشنج و اضطراب بال و پر سوزاند در راه شمع چشمانت جان میسپارد...آیا یادی از من در خاطرت مانده ....؟من هستم دل سپرده تو و به یاد تو و در وجودمی، بگو غم نداشتنت را بر کدام بال مرغی بنویسم تاب پرواز را داشته باشد و در راه تو جان... باری دیگر مرا یاد کن مپندار که بی تو روزگارم خوش است همچون ابری سرگردان ابری پر شور و لبریز که میل باریدن دارم...بارانی گرم از سوز فراغ تو در راه است ابری بزرگ که هیچ گاه نتوانست با یک دنیا باران,تن گلبرگی خشک تو را نمناک سازد....آری ابری بودم بزرگ اما تیره و کبود نمیدانم کجا حرفهایم را ببارم و از کدام دلتنگی برات بنویسم که میدانم تو هم خسته ای... انقدر میروم تا به خانه دل تو برسم خانه ای بزرگ و وسیع و دریا گونه ات ولی نمیدانم که باز جایی در آنجا دارم...!؟ با این همه وسعت جایی برای تن خسته و رنجور مانده است به سر پوش زمین مینگرم... هزاران نقطه سوسو میزند اما..تو تنها نقطه روش من هستی ودر باورم ماندی....!!!!

 

 

  |    برگ نوشته های فرید در ساعت : ۸:۱٧ ‎ب.ظ

 



 

 

دوشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧

 

 

 

لحظه هایم بی تو میگذرد....

ه لحظه ها دل می بندم تا روزی طعم شیرینه، با تو بودن را حس کنم

ثانیه ها را التماس می کنم، تا لحظه ای، آهسته تر پیش روند

میخواهم شادابی زندگی را همانطور که بود بماند

می دانی لحظه دیدار را در آرزویم...!!!

مباد به زبان جاری سازی این آرزوی محالیست

تو را با تو حس کردم و تصور دیدار در افکارم نقش بست

تصورم تاریک نبود همانند آینه پاک صیقل بود خواهد بود....!!!؟

من سر شار از عطر نگاه تو خواهم شد...!!!

در نبود تو به گلها دل بستم و عاجزانه خواستم پژمرد نشوند

نمی خواهم بوی عطر تو از خاطرم دور شود

دل سپردم، بیقرار روزی هستم جان سپارم به پای تو

با آوازی دفتر شعرم را به شقایقها نجوا می کنم

می دانی به دور خود حساری کشیدم از گلهای اطلسی

که یادآور بوی پیراهت باشد

باران را فرا خواندم که اشک دیده تورا بر گونه خاطرات زنده کند

من راز نگاهت را از آیینه پرسیدم و چشمان قشنگت را از دور پرستیدم

میدانی،در شهراقاقی ها تو پاکترین عشقی..... من راز شکفتن را از باغ دلت چیدم

 

 

  |    برگ نوشته های فرید در ساعت : ٩:٠٥ ‎ب.ظ

 



 

 

سه‌شنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٦

 

 

 

امروز را .....

امروز را با فردا معامله می کنم و به امید فردایی، پیراهن آرزو ها را می بافم،که شاید بیایی بر قامت آرزوها به تماشا بنشینی....در معامله هر فردایی در روشنی فال گرفتم و در تاریکی خواندم؟؟ فرصت استفاده کرده و یک دل سیر گریه کنم لابه لای باران ؟ هنوز صدایت از دفتر دلم پاک نشده است... وخط خطی های نگاهت !!!
آنقدر آه کشیدم و نگاه کردم به ابرها که آسمان رنگ انتظارم شد...چشمانت خیال گفتن رازی را دارد.. که لبهایت طفره می روند.. شاید راز رفتن است و جدایی... شاید هم تنفر.... بگو .. در خلوت یلدای ام بگو تا من از دلواپسی و گورها از تنهایی به در آیند..... پرسه میزنم میان دلتنگیهای خویش... تداعی میکنم خاطره ها را ... عشق را کم و بیش!!! شاید گره از اندوهم گشوده شود با ته مانده طاقتی ... لمس میکنم زندگی ساطور شده را و خود را که در چک چک سلولهایم پیر می شوم.....هنوز بر لبهایت ننشسته ..نوشیدی ام و من کیش شدم ...وتو مبهوت و مات !!! هیهات از بازی روزگار ... هیهات!!!
بی آنکه بدانم روزی برایم خاطره ای خواهی شد به زندگی لبخند زدم و به عشق سوگند خوردم ... حالا!!! چهره ژولیده ام را در آئینه که می بینم فکر میکنم که آنقدر با خودم صمیمی شده ام که بگویم مرگ بر اعتماد....
طعنه های عقرب گونه ات هم عشق را از چشمم نینداخت... تنها به من آموخت عشق باید الهی باشد و بس.گاهی اوقات خود را گم میکنم...

 

 

  |    برگ نوشته های فرید در ساعت : ۱:٤٩ ‎ق.ظ

 



 

 

چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥

 

 

 

براي هيج کس

میخواهم ازتنهاییم سخن بگویم از نهايت شبهای بی ستاره ام از ماه بی فروغم نهايت درد غريبانه زيستن...! در عین اینکه همه چیز دارم،...!؟ ولی نه. هیچ ندارم پر از همه ان چيزیهایی که ندارم و تهي از هر ان چيزي که دارم،اگر چه به ظاهر، دروغ ميخندم... نگارش صداقتم نهيب ميزند و مرا به اصلِ خويش می خواند...! میخواهم این سکوت را بشکنم در قصر تنهائي خويش...! براي کسی که دارم و در عین حال ندارم و شاید برای"هيچ کس"حرف بزنم .و شاید...! ولی نه...! تنها مخاطب خودم هستم زیباترین.کلام انهائيست که در خلوت براي «هيچ کس »گفته شود! اگر اشکی ریخت در سکوت باشد و اگر آهی بود بین هق هق گریه ها گم شود ...در خود ميگريم...اینه مرا نظاره میکند چشمانم بی فروغ و پیکرم خسته آیا این منم...!؟نه انگار خودم هستم...! افسوس که بين من و آینه من. فرسنگها فاصله هست پیکره درون آینه شبیه، ولی بی تفافت، فقط اشکال مجازی من را نشان میدهد درد در این طرف آینه و در وجودمن ...! کاش میشد به نوعی به آن سو منتقل کرد. اگر صادق باشم و نيت دروني خود را باز گویم شاد خواهم شد من یعنی صادق نبودم ...!؟نمیدانم...هميشه بايد گلهای زيبا و بي جان دروغين به سويم پرتاب ميشود و هیچ نمیگفتم آنها را می پروراندم با اشک دیده آب می دادم و تازه زرد شدن برگهايش را نيز شاهد بودم و خزان تکرار را در هر پاییزی پذيرا....! به امید بهار دیگری که گلها از خواب بیدار شوندو تازه اينها در برابرِ مرگِ نهائي گل هيچ بودن...براستی من«خوبم » ! چه دروغِ بزرگی...!از درون بر خود می پيچيم و هیچ جوابی برای خود ندارم از آینه دور من شوم زیرا که تحمل خودم را هم ندارم و با لبخندي که بیشتر شبیح گریه است اون اشکال درون آینه را بدرغه ميکنم! و باز به تنهائي خود باز ميگرديم! انگار که هرگز يکديگر را ، نديده ايم. يا شايد ديده ايم و از ترس ديدن واقعيت فاصله را ترجيح می دهيم! اگر ميخواهم صادق باشم ، بايستي خود را برای دور شدن آماده کنم! تنهایی و غریبی نشان از فاصله ها دارد... ولی نه عشق صدای فاصله هاست ! که از دور دستهامی آيند صدای فاصله ها...فاصله هائي که بمانند هوای پاک بهاری تميزند و با شنيدن غرش يک ابر سیاه تیره ميشوند.... مهربانی را دیگرباید درعکسهاي قاب شده روی طاقچه مادر بزرگ جستجو کرد....! ولی نه با نبودن مادر بزرگ آنها هم گرفتار گرد و خاک شده اند. و دریغ از لبخند مهرباني....! کاش بودی و هر روز با گوشه چادر نمازت قاب عکسهارا جلا میدادی و همینطور دل من را...! چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را برای اين همه ناباوری... برای هزارمين بار به توی هيچ کس ميگويم:تو که درانزوای خانه ساخته اي بايد بداني چگونه ميتوان در بی کسی زيست و دوام آورد! بهتر است هيچ نگويم ! «هیچ کس» نیست.....!

 

 

  |    برگ نوشته های فرید در ساعت : ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ