ه لحظه ها دل می بندم تا روزی طعم شیرینه، با تو بودن را حس کنم
ثانیه ها را التماس می کنم، تا لحظه ای، آهسته تر پیش روند
میخواهم شادابی زندگی را همانطور که بود بماند
می دانی لحظه دیدار را در آرزویم...!!!
مباد به زبان جاری سازی این آرزوی محالیست
تو را با تو حس کردم و تصور دیدار در افکارم نقش بست
تصورم تاریک نبود همانند آینه پاک صیقل بود خواهد بود....!!!؟
من سر شار از عطر نگاه تو خواهم شد...!!!
در نبود تو به گلها دل بستم و عاجزانه خواستم پژمرد نشوند
نمی خواهم بوی عطر تو از خاطرم دور شود
دل سپردم، بیقرار روزی هستم جان سپارم به پای تو
با آوازی دفتر شعرم را به شقایقها نجوا می کنم
می دانی به دور خود حساری کشیدم از گلهای اطلسی
که یادآور بوی پیراهت باشد
باران را فرا خواندم که اشک دیده تورا بر گونه خاطرات زنده کند
من راز نگاهت را از آیینه پرسیدم و چشمان قشنگت را از دور پرستیدم
میدانی،در شهراقاقی ها تو پاکترین عشقی..... من راز شکفتن را از باغ دلت چیدم